ː̗̀☀̤̣̈̇ː̖́✿.☀ ː قـاصــבڪ ☀̤̣̈̇ː̖́ ̗̀☀✿̤̣̈̇ː

روزتون دل انگیز ...

http://s4.picofile.com/file/8167893600/g0f6xej9dirjmuc2rrw.jpg
حیفم آمد که صبح را ، با نفس خوب خدا "ها" نکنم! 
بیت بی معنی "من بودن" را ، با غزلهای صدا "ما" نکنم! 
حیفم آمد که در این روز دل انگیز خدا...
گره ی کوچکی از قلبی را ، به سرانگشت دعا وا نکنم! 
حیفم آمد که در این روزگه زود گذار...
اینهمه مهر که بر من بخشید ، عاقبت در نگه منتظری جا نکنم...


+  سلام...  روزتون لبریز از عشق بی پایان الهی...
+ بودنش عادتیست عین نفس کشیدن ...  خدا را میگویم ، " همیشه همراهتان "


+ نوشته شده در دوشنبه 13 بهمن 1393 ساعت 08:54 ق.ظ توسط ˙·٠•●♥ றàĦlà ♥●•٠·˙ | نظرات()

توصیه های بسیار قشنگ پیکاسو:

تمام عددهای غیرضروری را
از زندگیت بیرون بریز!!!!
این عددها شامل:
سن، قد، وزن و سایز هستند....
با دوستان شاد و سرحال معاشرت کن....
به آموختن ادامه بده و همیشه مشغول یادگیری باش......
تا میتوانی بخند.....
وقتی اشک هایت سرازیر میشوند:
بپذیر!
تحمل کن!
و به پیشروی ادامه بده....
رنگ خاکستری را از زندگیت پاک کن....
احساساتت را بیان کن،
تا هیچ وقت زیبایی هایی را
که احاطه ات کرده اند را از دست ندهی.....
شادی ات را به اطرافت بپراکن.....
باحد و حصرهایی که گذشته به تو تحمیل کرده مبارزه كن.....
از بهترین سرمایه ات که سلامتی ات است؛ بهره ببر......
از جاده خارج شو و از شهر و کشورهای غریب دیدن کن.....
روی خاطرات بد توقف نکن....
هیچ فرصتی را برای گفتن دوستت دارم به آنهایی که دوستشان داری، از دست نده.....
همیشه به خودت بگو که،
زندگی تعداد دم و بازدم های مکرر نیست، بلکه لحظاتی است که قلبم:
بخاطر خنده،
بخاطر اتفاق های خوب غیرمنتظره،بخاطرشگفتی،بخاطر شادی،و بخاطر دوست داشتن های بی حساب، محکم می تپد....


+ نوشته شده در پنجشنبه 6 فروردین 1394 ساعت 12:46 ق.ظ توسط ˙·٠•●♥ றàĦlà ♥●•٠·˙ | نظرات()

سال نو مبارک

روزهای رفته ی سال را ورق میزنم .......
چه خاطراتی که زنده نمیشوند.......
چه روزهاکه دلم میخواست تا ابد تمام نشوند
وچه روزهاکه هر ثانیه اش یک سال زمان میبرد.......
چه فکرها که آرامم کرد و چه فکرها که روحم را ذره ذره فرسود.......
چه لبخندهاکه بی اختیار برلبانم نقش بست و چه اشک هاکه بی اراده از چشمانم سرازیر شد
چه آدم هاکه دلم راگرم کردند و چه آدم ها که دلم را شکستند
چه چیزهاکه فکرش را هم نمیکردم وشد و چه چیزهاکه فکرم را پرکردو نشد.
چه آدم هاکه شناختم و چه آدم هاکه فهمیدم هیچگاه نمیشناختمشان.
و سهم یک سال دیگر هم یادش بخیر میشود.
کاش ارمغان روزهایی که گذشت آرامشی باشد از جنس خدا.
آرامشی که هیچگاه تمام نشود...
اخرین لحظات سال به خوشی....


+ نوشته شده در شنبه 1 فروردین 1394 ساعت 02:56 ق.ظ توسط ˙·٠•●♥ றàĦlà ♥●•٠·˙ | نظرات()

فرمول خوشحالی:

مردم موهای صافشان را فر می‌زنند
و آنها که موی فرفری دارند موی‌شان را صاف می کنند...
عده‌ای جلای وطن کرده به خارج می‌روند
و آنها که خارج هستند و نمی‌توانند بازگردند برای وطن دلشان لک زده و ترانه‌ها می‌سُرایند
مجردها می‌خواهند ازدواج کنند
متأهل‌ها می‌خواهند طلاق بگیرند
عده‌ای با قرص و دارو از بارداری جلوگیری می‌کنند
و عده‌ای دیگر با دارو و درمان به‌دنبال فرزنددار شــــدن هستند
لاغرها آرزو ﺩﺍﺭﻧﺪ کمی چاق بشوند
و چاق‌ها با مصرف قرص و دارو هر روز سعی در لاغر نمودن خود دارند و همواره حسرت لاغری را می‌کشند
شاغلان از شغلشان می‌نالند
بیکارها دنبال شغلند
فقرا حسرت ثروتمندان را می‌خورند
ثروتمندان از دغدغه‌ی نداشتن صفا و خون‌گرمیِ فقرا می‌نالند
افراد مشهور از چشم مردم قایم می‌شوند
مردم عادی می‌خواهند مشهور شوند
سیاه‌پوستان دوست دارند سفیدپوست شوند
سفیدپوستان خود را برنزه می‌کنند
هیچ‌کس نمی‌داند تنها فرمول خوشحالی این است:
"قدر داشته‌هایت را بدان و از آنها لذت ببر"
قانون های ذهنی می‌گویند خوشبختی یعنی "رضایت"
مهم نیست چه داشته باشی یا چقدر،
مهم این است که از همانی که داری راضی باشی آن‌وقت ”خوشبختی"


+ نوشته شده در سه شنبه 26 اسفند 1393 ساعت 12:32 ق.ظ توسط ˙·٠•●♥ றàĦlà ♥●•٠·˙ | نظرات()

حاصل عمر گابریل گارسیا مارکز:

حاصل عمر گابریل گارسیا مارکز  نویسنده شهیر کلمبیایی در چند جمله: 
در بیست سالگی یاد گرفتم کار خلاف فایده ای ندارد، حتی اگر با مهارت انجام شود. 
در سی سالگی پی بردم که قدرت، جاذبه ی مرد است و جاذبه، قدرت زن.
در چهل سالگی آموختم که رمزِ ’خوشبخت زیستن‛ در انجام کاری نیست که دوستش داریم؛ بلکه در دوست داشتنِ کاریست که انجامش می دهیم.
در ۵۵ سالگی پی بردم که تصمیمهای کوچک را باید با مغز و تصمیمهای بزرگ را با قلب گرفت.
در۶۰ سالگی آموختم که بدون عشق میتوان ایثار کرد اما بدون ایثار هرگز نمی توان عشق ورزید.
در ۸۰ سالگی پی بردم که دوست داشته شدن و محبت دیگران به انسان، بزرگ ترین لذتِ دنیاست. 
در ۸۵ سالگی دریافتم که زنـــــدگـــی زیباست...
گابریل گارسیا مارکز
باید دنیا را کمی بهتر از آنچه تحویل گرفته ای ؛ تحویل دهی ...
خواه با فرزندی خوب ...
خواه با باغچه ای سرسبز ...
خواه با اندکی بهبود شرا
شرایط اجتماعی ...
و اینکه بدانی ...
حتی فقط یک نفر با بودن تو ساده تر نفس کشیده است .
این یعنی تو موفق شده ای!

.


+ نوشته شده در دوشنبه 25 اسفند 1393 ساعت 01:41 ق.ظ توسط ˙·٠•●♥ றàĦlà ♥●•٠·˙ | نظرات()

برای توکه میخواهی بهترین باشی:

رو هر بندش 1 دقیقه فکر کن

1.می دونی چرا شیشه ی جلوی ماشین انقدر بزرگه ولی آینه عقب انقدر کوچیکه؟ چون گذشته به اندازه آینده اهمیت نداره. بنابراین همیشه به جلو نگاه کن و ادامه بده.

2.دوستی مثل یک کتابه. چند ثانیه طول می کشه که آتیش بگیره ولی سالها طول می کشه تا نوشته بشه

3.تمام چیزها در زندگی موقتی هستند. اگر خوب پیش می ره ازش لذت ببر، برای همیشه دوام نخواهند داشت. اگر بد پیش می ره نگران نباش، برای همیشه دوام نخواهند داشت

4.دوستهای قدیمی طلا هستند! دوستان جدید الماس. اگر یک الماس به دست آوردی طلا را فراموش نکن چون برای نگه داشتن الماس همیشه به پایه طلا نیاز داری.

5.اغلب وقتی امیدت رو از دست می دی و فکر می کنی که این اخر خطه ، خدا از بالا بهت لبخند می زنه و میگه: آرام باش عزیزم ، این فقط یک پیچه نه پایان

6.وقتی خدا مشکلات تو رو حل می کنه تو به توانایی های او ایمان داری. وقتی خدا مشکلاتت رو حل نمی کنه او به توانایی های تو ایمان داره...!!!

7.هیچوقت باکسی که دوسش داری طولانی قهر نکن چون بی تو زندگی کردن رو یاد میگیره!


+ نوشته شده در یکشنبه 24 اسفند 1393 ساعت 12:19 ق.ظ توسط ˙·٠•●♥ றàĦlà ♥●•٠·˙ | نظرات()

گاهی خودت را زندگی کن...


***** ﺑﺎﻧﻮ . . . *****
ﺍﮔﺮ ﻫﻨﻮﺯ ﻣﺮﺩﯼ ﺭﺍ ﻧﯿﺎﻓﺘﻪ ﺍﯼ ،
ﺗﺎ ﻣﻌﻨﺎﯼِ ﻧﮕﺎﻫﺖ ﺭﺍ ﺑﻔﻬﻤﺪ ،
ﮐﻪ ﻏﻢِ ﭼﺸﻢ ﻫﺎﯾﺖ ﺭﺍ ﺑﺨﻮﺍﻧﺪ ،
ﺗﻨﻬﺎ ﺑﻤﺎﻥ . . .
ﻓﺮﻗﯽ ﻫﻢ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﺪ ﭼﻪ ﺳﻨﯽ ﺑﺎﺷﯽ ،
ﺍﮔﺮ ﻫﻨﻮﺯ ﮐﻪ ﻫﻨﻮﺯِ ﺍﺳﺖ ،
ﻣﺮﺩِ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﺕ ﺭﺍ ﻧﯿﺎﻓﺘﻪ ﺍﯼ ،
ﺗﻨﻬﺎ ﺑﻤﺎﻥ . . .!
ﺗﻮ ﺭﺍ ﭼﮑﺎﺭ ﺑﻪ ﺣﺮﻑِ ﻣﺮﺩﻡ . .!
ﺑﮕﺬﺍﺭ ﻫﺮﭼﻪ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﻨﺪ ﺑﮕﻮﯾﻨﺪ ،
ﮔﺎﻫﯽ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﺍﺳﺖ . . .
ﻻﯾﻖ ﺗﻮ ﮐﺴﯽ ﻧﯿﺴﺖ ﺟﺰ ﺁﻧﮑﺴﯽ ﮐﻪ ،
ﺗﻮ ﺭﺍ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﻣﯿﮑﻨﺪ ﻧﻪ ﺍﻣﺘﺤﺎﻥ ...
ﺗﻮ ﺭﺍ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻨﺪ ﻧﻪ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﺒﯿﻨﺪ ...
ﺗﻮ ﺭﺍ ﺣﺲ ﮐﻨﺪ ﻧﻪ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﻟﻤﺴﺖ ﮐﻨﺪ ...
ﺗﻮ ﺭﺍ ﺑﺴﺎﺯﺩ ﻧﻪ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﺴﻮﺯﺍﻧﺪ ...
ﺗﻮ ﺭﺍ ﺑﯿﺎﺭﺍﯾﺪ ﻧﻪ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﯿﺎﺯﺍﺭﺩ ...
ﺗﻮ ﺭﺍ ﺑﺨﻨﺪﺍﻧﺪ ﻧﻪ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﺮﻧﺠﺎﻧﺪ ...
ﺗﻮ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺑﺪﺍﺭﺩ ﻭ ﺑﺪﺍﺭﺩ ﻭ ﺑﺪﺍﺭﺩ ...
ﺳﺎﺩﻩ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻦ ...
ﺍﻣﺎ ﺳﺎﺩﻩ ﻋﺒﻮﺭ ﻧﮑﻦ ﺍﺯ ﺩﻧﯿﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺗﻨﻬﺎ ﯾﮑﺒﺎﺭ ﺗﺠﺮﺑﻪ ﺍﺵ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ !
ﺳﺎﺩﻩ ﺑﺎﺯﮔﺮﺩ ...
ﺍﻣﺎ ﻫﺮﮔﺰ ﺑﺮﻧﮕﺮﺩ ﺑﻪ ﺩﻧﯿﺎﯼ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺯﺧﻢ ﺯﺩﻧﺖ ﻋﺎﺩﺕ ﮐﺮﺩﻩ ...
ﺣﺘﯽ ﺍﮔﺮ ﺷﺎﻫﺮﮒ ﺣﯿﺎﺗﺖ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺩﺳﺘﺎﻧﺶ ﯾﺎﻓﺘﯽ !
ﻭ ﺑﻪ ﯾﺎﺩ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺵ :
ﻫﯿﭽﮑﺲ ﺍﺭﺯﺵ ﺷﮑﺴﺘﻪ ﺷﺪﻥ ﺍﺭﺯﺵ ﻫﺎﯾﺖ ﺭﺍ ﻧﺪﺍﺭﺩ …
“ ﮔﺎﻫﯽ ﺧﻮﺩﺕ ﺭﺍ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻦ " 


+ نوشته شده در پنجشنبه 21 اسفند 1393 ساعت 01:21 ق.ظ توسط ˙·٠•●♥ றàĦlà ♥●•٠·˙ | نظرات()

دنیا چیزی جز پژواک نیست...

اگه مثبت فکر نکنیم چی میشه؟
یک آزمایش ساده:

همین الان هرجا که نشستین پای راسستتون رو از زمین بلند کنین و در جهت عقربه های ساعت بچرخونین!
حالا با دست راستتون تو هوا حرف "ع" رو بنویسین!
دیدین؟!جهت حرکت پاتون عوض شد؟!
میدونید چرا؟
چرا؟ چون وقتی می خواهید حرف "ع" رو بنویسین, ذهن شما در جهت خلاف عقربه های ساعت حرکت می
کنه! به همین دلیل پاتون ناخوداگاه جهتشو عوض می کنه تا با ذهنتون هماهنگ عمل کنه!!
اینو گفتم که یادتون باشه وقتی دارین منفی فکر می کنین, بدونین که ناخوداگاهتون بر علیه شما می شه و شروع می کنه به رفتار منفی حتی اگه شما نخواسته باشین!!!
: اندیشه هایتان را روی فرکانس شادی تنظیم کنید تا بهشت را در روی زمین تجربه کنید!
" مارسی شیموف "

ﺍﻧﻌﮑﺎﺱ ﭼﯿﺰﯼ ﺑﺎشید ﮐﻪ ﻣﯿﺨﻮﺍهید ﺩﺭ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ببینید . . .
ﺍﮔﺮ ﻋﺸﻖ ﻣﯿﺨﻮﺍهید، ﻋﺸﻖ ﺑﻮﺭﺯید . . . 
اگر ﺻﺪﺍﻗﺖ ﻣﯿﺨﻮﺍهید، ﺭﺍﺳﺘﮕﻮ ﺑﺎشید . . .
ﺍﮔﺮ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﻣﯿﺨﻮﺍهید، ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﺑﮕﺬﺍﺭید . . .
ﺩﻧﯿﺎﭼﯿﺰﯼ ﺟﺰ " ﭘﮋﻭﺍﮎ " ﻧﯿﺴﺖ . . .



+ نوشته شده در چهارشنبه 20 اسفند 1393 ساعت 01:34 ق.ظ توسط ˙·٠•●♥ றàĦlà ♥●•٠·˙ | نظرات()

ارما بومبک:

اگر میتوانستم یکبار دیگر بدنیا بیایم،کمتر حرف میزدم و بیشتر گوش میکردم...
دوستانم را برای صرف غذا به خانه دعوت میکردم، حتی اگر فرش و کاناپه ام فرسوده بود...
اگر کسی میخواست که آتش شومینه را روشن کند، نگران کثیفی خانه ام نمی شدم...
با فرزندانم بر روی چمن می نشستم،بدون آنکه نگران لکه های سبزی شوم که بر روی لباسم نقش می بندد... 
به جای آنکه بی صبرانه در انتظار پایان نه ماه بارداری بمانم، هر لحظه از این دوران را می بلعیدم ...
چرا که شانس این را داشته ام که موجودی را در وجودم پرورش دهم و معجزه خداوند را به نمایش بگذارم...
وقتی که فرزندانم با شور و حرارت مرا در آغوش میکشیدند ؛ هرگز به آنها نمی گفتم :" بسه دیگه برو دستهایت را بشور "، بلکه به آنها می گفتم :که چقدر دوستشان دارم...
اما اگر شانس یک زندگی دوباره بمن داده میشد، هر دقیقه آن را متوقف میکردم،آن را به دقت می نگریستم به آن حیات میدادم و هرگز آن را تباه نمیکردم...
پس طلوع خورشید هر روز را عاشقانه تماشا كن و از لحظه لحظه ى امروزت لذت ببر...
امروز تکرار نشدنی است...


+ نوشته شده در سه شنبه 19 اسفند 1393 ساعت 01:17 ق.ظ توسط ˙·٠•●♥ றàĦlà ♥●•٠·˙ | نظرات()

و امــــّـــا عشق ....

http://s5.picofile.com/file/8171924134/1399789809694323_large.jpg
درقلب کوچکم فرمانروایی میکنی
بدون هیــــــچ نائب السلطنه ای ...
کسی جز من نمیداند
چه لذتی دارد بهترین پادشاه تاریخ را در دل داشتن .....


+ تقدیم به صاحب چشمانی که آرامش قلبمه وصداش دلنشینترین ترانه ...
 از بودنت برام عادتی ساختی که بی تو بودن رو باور ندارم
 چه خوب شد که به دنیا اومدی و چه خوبتر شد که دنیای من شدی .....


+ نوشته شده در جمعه 15 اسفند 1393 ساعت 05:28 ق.ظ توسط ˙·٠•●♥ றàĦlà ♥●•٠·˙ | نظرات()

پدر روانشناسی دنیا فروید:

وقتی میشود دقایق عمرت را با آدمهای خوب بگذرانی چرا باید لحظه هایت را صرف آدم هایی کنی که یا دلهای کوچک شان مدام درگیر حسادت ها و کینه ورزی های بچه گانه اند...
یا مدام برای نبودنت، برای خط زدنت تلاش می کنند؟
نه، همیشه جنگیدن خوب نیست!
این روزها فهمیده ام برای اثبات دوست داشتن، برای به دست آوردن دل آدمها، برای اثبات خوب بودن نباید جنگید!
بعضی چیزها وقتی با جنگیدن به دست می آیند بی ارزش میشوند!
این روزها نسخه فاصله گرفتن را می پیچم برای هرکسی که رنجم می دهد...
این را با خود تکرار میکنم و می بخشمشان...
نه بخاطر اینکه مستحق بخششند!
تنها به این خاطر که "من مستحق  آرامشم" ....


+ نوشته شده در پنجشنبه 14 اسفند 1393 ساعت 12:08 ق.ظ توسط ˙·٠•●♥ றàĦlà ♥●•٠·˙ | نظرات()

سروش صحّت:

دوستی با بعضی آدم ها مثل نوشیدن چای کیسه‌ ایست.
هول هولکی و دم دستی. برای رفع تکلیف. 
اما خستگی‌ات را رفع نمی‌کنند.
دل آدم را باز نمی‌کند. خاطره نمی‌شود.
_   _   _   _   _   _

دوستی با بعضی آدمها مثل خوردن چای خارجی است.
پر از رنگ و بو.
این دوستی‌ها جان می دهند برای خاطره‌های دمِ دستی....!
این چای خارجی را می‌ریزی در فنجان،
می‌نشینی با شکلات فندقی می‌خوری
و فکر می‌کنی خوشحال‌ترین آدم روی زمینی!
فقط.......
نمی‌دانی چرا باقی مانده چای در فنجان؛
بعد از یکی دو ساعت سیاه می‌شود.....

_   _   _   _   _   _

دوستی با بعضی آدم‌ها مثل نوشیدن چای سرگل لاهیجان است.
باید نرم دم بکشد. باید انتظارش را بکشی.
باید برای عطر و رنگش منتظر بمانی. 
باید صبر کنی.
آرام باشی و مقدماتش را فراهم کنی. 
باید آنرا بریزی در یک استکان کوچک کمر باریک.
خوب نگاهش کنی و عطر ملایمش را احساس کنی
و آهسته و جرعه جرعه بنوشی‌ و با آن زندگی کنی.....!


+ زندگی تان پر از دوستان ناب ...


+ نوشته شده در سه شنبه 12 اسفند 1393 ساعت 11:22 ب.ظ توسط ˙·٠•●♥ றàĦlà ♥●•٠·˙ | نظرات()

در محضر شیخ..

مریدی لرزان نزد شیخ بشدی و عارض گشت:یا شیخ خوابی بس ترسناک بدیدمی
شیخ گفت:بنال ببینم خواب چه دیده ای که بی قراری؟
مرید گفت:به خواب دیدم 3گرگ گرسنه مرا دنبال همی نمایند و گاهی بقدر یک مایل و گاهی دو مایل از من فاصله گرفته اما ناگه از تاریکی بیرون جسته و پاچه مرا به دندان گرفتندی ،  در این میان کسی اندک گوشتی مرا بدادی که به آنها دهم و آنان را سیر نموده وخود را رهایی بخشم لیک آن تکه گوشت بقدری اندک بوده که دندان نیش آنان را نیز چرب نمیکرد...
شیخ دستی بر سر کچلش کشید و لختی آن را خاراند و سپس گفت:
آن سه گرگ قبوض آب وبرق و گاز بوده که پس از هر ماه وگاهی دو ماه بر تو حمله ور می گردند و آن تکه گوشت یارانه توست که اوسکلت کرده و به دستت داده اند...
مرید چون این تعبیر شگرف را بشنید،گریبان خویش دریده و دعاهایی نثار مسولین کرده که به دلیل شورانگیز بودن در این مقال نمی گنجد


+ نوشته شده در دوشنبه 11 اسفند 1393 ساعت 12:35 ب.ظ توسط ˙·٠•●♥ றàĦlà ♥●•٠·˙ | نظرات()

......

خداوند همه چیز را جفت آفرید:
جز دماغ و دهن و قلب ، مى دانى چرا ؟
چون باید براى خودت یک هم نفس یک هم زبان و یک هم دل پیداکنی
کسی که برایت آرامش بیاورد،
مستحق ستایش است....
انسان ها رادر زیستن بشناس...
نه در گفتن که در گفتار همه آراسته اند.

كوروش میگوید:
"بودن با كسى كه دوستش ندارى ،
و نبودن با كسى كه دوستش دارى، همه اش رنج است،
پس اگر همچون خود نیافتى مثل خدا تنها باش
و اگر یافتى،آنرا چنان حافظ باش
كه گویا جزءی از وجود توست"


+ مدّتیه که دلم برای یه خیال راحت خــــــــــــــیلی تنگ شده ...


+ نوشته شده در یکشنبه 10 اسفند 1393 ساعت 05:20 ب.ظ توسط ˙·٠•●♥ றàĦlà ♥●•٠·˙ | نظرات()

فروغ فرخزاد :

"زن که باشی" 
ترس های کوچکی داری !
از کوچه های بلند ، از غروب های خلوت
و از خیابان های بدون عابر می ترسی !
از صدای موتورسیکلت ها و دوچرخه هایی که بی هدف 
در کوچه پس کوچه ها می چرخند ، می ترسی !
از بوق ماشین هایی که ظهرهای گرم تابستان جلوی پاهایت ترمز می کنند،
و تو فقط چهره ی آدم هایی را می بینی،
که در چشم هایشان حس نوع دوستی موج می زند...!
"زن که باشی"
ترس های کوچکی داری...
"زن که باشی"
مهربانی ات دست خودت نیست !
خوب می شوی حتی با آنان که چندان با تو خوب نبوده اند ؛ 
دلرحم می شوی حتی در مقابل آنهایی که چندان رحمی به تو نداشته اند
"زن که باشی"
درباره‌ات قضاوت می‌کنند؛
در باره‌ی لبخندی که بی‌ریا نثار هر احمقی کردی!
درباره‌ی زیبایی‌ات... که دست خودت نبوده و نیست!!!
درباره‌ی تارهای مویت...
که بی‌خیال از نگاه شک‌آلوده‌ی احمق‌ها از روسری بیرون ریخته‌اند...
درباره‌ی روحت، جسمت، درباره‌ی تو و زن بودنت، 
عشقت، قضاوت میکنند !!!



+ نوشته شده در شنبه 9 اسفند 1393 ساعت 11:31 ق.ظ توسط ˙·٠•●♥ றàĦlà ♥●•٠·˙ | نظرات()

کاش روزگار را خیاط ها می نوشتند ...

ﮐﺎﺵ روزگار  ﺭﺍ ﺧﯿﺎﻁﻫﺎ ﻣﯽﻧﻮﺷﺘﻨﺪ،
ﺭﻭﺯﻫﺎﯼ ﺧﻮﺑﺶ ﺭﺍ ”ﻣﺎﮐﺴﯽ” ﻣﯽﺩﻭﺧﺘﻨﺪ،
ﺩﻟﺘﻨﮕﯽﻫﺎﯾﺶ ﺭﺍ ”ﺩﺭﺯ”ﻣﯽﮔﺮﻓﺘﻨﺪ،
ﺭﻭﯾﺶ ﺭﺍ ”ﺧﻨﺪﻩ ﺩﻭﺯﯼ” ﻣﯽﮐﺮﺩﻧﺪ،
ﺑﻐﺾﻫﺎﯾﺶ ﺭﺍ” ﺗﻮ” ﻣﯽﮔﺬﺍﺷﺘﻨﺪ.
ﻫﻤﻪ ﺟﺎﯾﺶ ﺭﺍ ”ﺩﻭ ﺩﻭﺧﺖ” ﻣﯽﮐﺮﺩﻧﺪ،
ﮐﻪ ﯾﮏ ﻋﻤﺮ بپوشی ﻭ ﺁﺥ ﻫﻢ ﻧﮕﻮﯾﺪ.
ﺗﻤﺎﻣﺶ ﺭﺍ"ﯾﮏ ﺭﻭ" ﻣﯽﺩﻭﺧﺘﻨﺪ،
ﺍﯾﻨﻘﺪﺭ ﺑﺎ ﺩﻗﺖ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﻫﺎﯾﺶ ﺭﺍ ﻣﯽﮔﺮﻓﺘﻨﺪ،
ﮐﻪ ﻓﻘﻂ ﺑﻪ ﺗﻦ ﺗﻮ ﺑﻨﺸﯿﻨﺪ،
ﻣﻄﻤﺌﻨﻢ،
ﺑﻪ ﺗﻮ ﻣﯽﺁﯾﺪ...
ﻓﻘﻂ ﮐﻤﯽ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﻣﻮﺍﻇﺒﺶ ﺑﺎﺵ،
ﻫﻤﻪ ﯼ ﺧﯿﺎﻁ ﻫﺎ ﺭﻓﻮﮔﺮﯼ ﺑﻠﺪ نیستند...!


+ امید دارم اخرین ماه سال را به خوبی سپری کنید ...


+ نوشته شده در چهارشنبه 6 اسفند 1393 ساعت 11:28 ب.ظ توسط ˙·٠•●♥ றàĦlà ♥●•٠·˙ | نظرات()

بگذار باران ببارد ...

http://s5.picofile.com/file/8172913118/6o321y7ryhz2wvz7soo.gif
خدایــــا...
میدانم اینروزها از دستم خسته ای
کمی صبرکن،خوب میشوم ...
بگذار بارن ببارد
دلم بگیرد ...
میروم زیر آسمانت
دستهایم را می سپارم به دستت
سرم را میگیرم به سمتت
قلبم مـــــال تو ...
اشکهایم که جاری شود
میشوم همانی که دوست داری
پاک، اســـتوار و امیدوار....
بگذار باران ببارد ...


+ بگذار تا ببارد باران !!  بارانِ وهمناک ، در ژرفای این شبِ بی پایان ...
   باران یعنی نقطه چین تــــــــا خدا ....


+ نوشته شده در سه شنبه 5 اسفند 1393 ساعت 02:10 ب.ظ توسط ˙·٠•●♥ றàĦlà ♥●•٠·˙ | نظرات()

برای تو ...

ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﺻﺒﺢ ﺟﻤﻼﺕ ﺩﻩ ﮔﺎﻧﻪ ﺯﯾﺮ ﺭﺍ ﺳﻪ ﺑﺎﺭ ﺑﺨﻮﺍﻧﯿﺪ:

ﻓﻘﻂ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺧﻮﺷﺤﺎﻝ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺑﻮﺩ .
ﻓﻘﻂ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﮐﺎﺭﻫﺎﯼ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺷﻮﺭ ﻭ ﺷﻮﻕ ﺻﺎﺩﻗﺎﻧﻪ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺩﺍﺩ .
ﻓﻘﻂ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻣﺮﻭﺯ، ﺩﺭ ﻓﮑﺮ ﭘﺮﻭﺭﺵ ﺭﻭﺍﻧﻢ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺑﻮﺩ
ﻓﻘﻂ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻣﺮﻭﺯ، ﺩﺭ ﻓﮑﺮ ﺗﻨﺪﺭﺳﺘﯽ ﻭ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﻭﺭﺯﺵ ﻣﻨﺎﺳﺐ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺑﻮﺩ
 ﻓﻘﻂ ﺍﻣﺮﻭﺯ، ﺍﺯ ﻫﯿﭻ ﮐﺲ ﺍﻧﺘﻘﺎﺩ ﻧﮑﺮﺩﻩ ﻭ ﺑﻪ ﻧﻈﺮﯾﺎﺕ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﻫﻢ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﺧﻮﺍﻫﻢﮔﺬﺍﺷﺖ .
ﻓﻘﻂ ﺍﻣﺮﻭﺯ، ﺳﻌﯽ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﮐﺮﺩ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻨﻢ ﻭ ﻧﮕﺮﺍﻥ ﻓﺮﺩﺍ ﻭ ﺁﯾﻨﺪﻩ ﻧﺨﻮﺍﻫﻢ ﺑﻮﺩ
ﻓﻘﻂ ﺍﻣﺮﻭﺯ، ﺑﺮﻧﺎﻣﻪ ﮐﺎﺭ ﺭﻭﺯﺍﻧﻪ ﺭﺍ ﺩﻗﯿﻘﺎَ ﺗﻨﻈﯿﻢ ﻭ ﺑﻪ ﺍﺟﺮﺍ ﺩﺭ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺁﻭﺭﺩ .
فقط امروز نﯿﻢ ﺳﺎﻋﺖ ﺍﺯ ﻭﻗﺖ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﻮﺩﻡ ﺻﺮﻑ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ، ﺑﺎ ﺧﻮﺩ ﺧﻠﻮﺕﮐﺮﺩﻩ
ﻭ ﺑﻪ ﺭﺍﺯ ﻭ ﻧﯿﺎﺯ ﺑﺎ ﺧﺪﺍﯼ ﺧﻮﺩ ﻣﯽ ﭘﺮﺩﺍﺯﻡ .
ﻓﻘﻂ ﺍﻣﺮﻭﺯ،ﻧﮕﺮﺍﻥ ﻫﯿﭻ ﭼﯿﺰ ﻭ ﻫﯿﭻ ﮐﺲ ﻧﺨﻮﺍﻫﻢ ﺑﻮﺩ .
ﻓﻘﻂ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻣﺮﻭﺯ، ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺳﭙﺎﺳﮕزﺍﺭ ﺍﺯ ﺑﺮﮐﺎﺕ ﻭ ﺍﻣﮑﺎﻧﺎﺕ ﺧﻮﺩ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺑﻮﺩ

+ نوشته شده در دوشنبه 4 اسفند 1393 ساعت 06:20 ب.ظ توسط ˙·٠•●♥ றàĦlà ♥●•٠·˙ | نظرات()

قیصر امین پور :

من به چشمهای بیقرارتو
قول می دهم
ریشه های ما به آب
شاخه های ما به آفتاب می رسد
ما دوباره سبز می شویم...


+ نوشته شده در یکشنبه 3 اسفند 1393 ساعت 07:50 ب.ظ توسط ˙·٠•●♥ றàĦlà ♥●•٠·˙ | نظرات()

جملات زیبا و احساسی ...


اینجا آنقدر شاعرانه دروغ میگویند
وآنقدر در دروغهایشان شاعر میشوند
نمیدانم ،در این سرزمین با اینهمه فریب ...
چگونه است که دلم
هنوز خواب باران را دوست دارد ...

ܓ❥ܓ❥ܓ❥ ܓ❥ܓ❥ܓ❥



ادامه مطلب

+ نوشته شده در شنبه 2 اسفند 1393 ساعت 02:36 ب.ظ توسط ˙·٠•●♥ றàĦlà ♥●•٠·˙ | نظرات()

بی محابا میگویم ...

http://s4.picofile.com/file/8171924350/vo3cc4yud3bshmy6zgn.jpg
گاهی عاشقانه هایم تلخ میشود
طعم تلخ تنهایی را میدهد...
گاه بی آنکه بخواهم گله میکنم !
 از عشقی که مرا می آزارد ..
آغوشم در تمنای آغوشت پریشان میشود
 از تو تلخ میگویم و این شیرین ترین تلخی زندگی من میشود...
 با تمام تلخی هایش بی محابا میگویم :
من عاشق مردی هستم که عاشقی را باتن و جانم درآمیخت ....


+ لانه ات را روی حباب حوصله ی دیگران نساز ، تا آواره ی بی حوصلگیشان نشوی ...


+ نوشته شده در پنجشنبه 30 بهمن 1393 ساعت 01:18 ب.ظ توسط ˙·٠•●♥ றàĦlà ♥●•٠·˙ | نظرات()

تهمینه میلانی :

دلم برای دخترانه های وجودم تنگ شده
برای شیطنتهای بی وقفه
بیخیالیهای هرروزه
نازو کرشمه های من و آینه
خنده های بلند و بی دلیل
برای آن احساسات مهار نشدنی...
حالا اما
دخترک حساس و نازک نارنجی درونم،چه بی هوا اینهمه بزرگ شده
چه قدی کشیده طاقتم!!
ضرباهنگ قلبم چه آرام و منطقی می زند !
چه شیشه ای بودم روزی
اما حالا به سخت شدن هم رضا نمی دهم
به سنگ شدن می اندیشم
اینگونه اطمینانش بیشتر است
جای بستنی یخیهای دوران کودکی ام را
چای های تلخ و پر سکوت امروز گرفته است
اینروزها لحن حرفهایم انقدر جدی است
که خودم هم از خودم حساب میبرم !!
در اوج شادی هم قهقهه سر نمیدهم و تنها به لبخندی اکتفا میکنم..
چه پیشوند عجیبی است کلمه "خانم"
همین که پیش اسمت مینشیند
تمامی سرخوشی وبیخیالیت را از تو میگیرد !!
و به جایش وزنه وقار و متانت را روی شانه هایت میگذارد
نه اینکه تمامی اینها بد باشد
فقط خدا کند
وزنشان انقدر سنگین نشود که کودک حساس وشیرین درونم
زیر سنگینی آن بمیرد ...


+ نوشته شده در چهارشنبه 29 بهمن 1393 ساعت 03:50 ب.ظ توسط ˙·٠•●♥ றàĦlà ♥●•٠·˙ | نظرات()

عاقلانه زندگی کن ...

گاهی چه اصرار بیهوده ای است
اثبات دوست داشتنمان به ادم ها...
معرفت های بیجایمان...
دوست داشتن های زیادیمان...
بها دادن بیش از حدمان...
تلاش بی مورد برای حفظ دوستی هایمان...
اما:
باورکنید بیشتر دوستمان دارند وقتی
دوستشان نداشته باشیم...
سراغشان را نگیریم...
حتی حالشان راهم نپرسیم...
وقتی برای ادم های بی محبت امروزی
با معرفت بودن و نبودن...
خوبی و بدی...
یکی است !!!
پس چرا خودمان را خسته کنیم؟؟؟
میان این مردم باید عاقلانه زندگی کرد، نه عاشقانه....


+ آپدیت شدم ! تو ورژن جدیدم خیلیا دیگه تو زندگیم نیستن ..!!



+ نوشته شده در دوشنبه 27 بهمن 1393 ساعت 02:06 ب.ظ توسط ˙·٠•●♥ றàĦlà ♥●•٠·˙ | نظرات()

تقدیم به مامانای عزیز...

ادیسون به خانه بازگشت یاد داشتی به مادرش داد  گفت :
 این را آموزگارم داد گفت فقط مادرت بخواند ،مادر در حالی که اشک در چشمان داشت برای کودکش خواند:
 فرزند شما یک نابغه است واین مدرسه برای او کوچک است آموزش او را خود بر عهده بگیرید
سالها گذشت مادرش از دنیا رفته بود  روزی ادیسون که اکنون بزرگترین مخترع قرن بود در گنجه خانه خاطراتش را مرور میکرد برگه ای در میان شکاف دیوار اورا کنجکاو کرد ، آن را دراورده و خواند  نوشته بود :
کودک شما یک بچه ی کودن است ،از فردا اورا به مدرسه راه نمی دهیم ...
 ادیسون ساعتها گریست ودر خاطراتش نوشت :
توماس آلوا ادیسون  کودک  کودنی بود که توسط یک مادر قهرمان به نابغه قرن تبدیل شد..


+ نوشته شده در یکشنبه 26 بهمن 1393 ساعت 09:37 ق.ظ توسط ˙·٠•●♥ றàĦlà ♥●•٠·˙ | نظرات()

جملات زیبا و احساسی ...

به ساعتِ من
تو تمام قرارها را نیامده ای...
کدام نصف النهار را از قلم انداخته ام ؟!!
قرارِ روزهایِ بی قراری ام!!!
کجای آسمان ببینمت؟
من از جستجوی زمین خسته ام...

ܓ❥ܓ❥ܓ❥ ܓ❥ܓ❥ܓ❥ 



ادامه مطلب

+ نوشته شده در جمعه 24 بهمن 1393 ساعت 12:56 ب.ظ توسط ˙·٠•●♥ றàĦlà ♥●•٠·˙ | نظرات()

شیخ و مریدانش ...

ﺭﻭﺯﯼ ﺷﯿﺦ ﺑﻪ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﭼﻨﺪ ﺗﻦ ﺍﺯ ﻣﺮﯾﺪﺍﻥ ﻏﻨﯽ ﻭ ﻣﺎﯾﻪ ﺩﺍﺭﺵ ﺣﻮﺍﻟﯽ ﻣﯿﺪﺍﻥ ﮐﺎﺝ ﻣﺸﻐﻮﻝ ﺩﻭﺭ ﺩﻭﺭ ﺑﻮﺩﻧﺪﯼ.
ﺗﯿﭗ ﺧﻔﻦ ﺷﯿﺦ ﺑﺎﻋﺚ ﺟﻠﺐ ﺗﻮﺟﻪ ﺩﺍﻓﺎﻥ ﺣﺎﺿﺮ ﺩﺭ ﻣﺤﻔﻞ ﺩﻭﺭ ﺩﻭﺭ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ. ﺑﻪ ﻧﺎﮔﻪ ﭼﺸﻢ ﻣﺒﺎﺭﮎ ﺷﯿﺦ ﺑﻪ (ﺩﺍﻓﯽ ﺍﺳﻤﯽ) ﺍﻓﺘﺎﺩ!
ﭘﺲ ﺷﯿﺦ ﺷﯿﺸﻪ ﺑﺮﻗﯽ ﺍﺗﻮﻣﺒﯿﻞ ﻣﺮﯾﺪ ﺭﺍ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﺑﺪﺍﺩ ﻭ ﭼﺸﻤﮑﯽ ﻋﺎﺭﻓﺎﻧﻪ ﻭ ﺍﺯ ﺧﻠﻮﺹ ﺩﻝ ﺑﻪ ﺩﺧﺘﺮﮎ ﺣﻮﺍﻟﻪ ﻧﻤﻮﺩﻧﺪﯼ!
ﺩﺧﺘﺮﮎ ﺧﻨﺪﻩ ﻣﻠﯿﺤﯽ ﺑﻪ ﺷﯿﺦ ﻧﺜﺎﺭﻩ ﮐﺮﺩ! ﺩﺭ ﮐﻤﺎﻝ ﻧﺎ ﺑﺎﻭﺭﯼ ﺷﯿﺦ ﺍﺯ ﺩﺍﺩﻥ ﻧﻤﺮﻩ ﺗﻠﻔﻦ ﺧﻮﯾﺶ ﺍﺟﺘﻨﺎﺏ ﻧﻤﻮﺩﯼ!
ﻣﺮﯾﺪﺍﻥ ﺧﺸﺘﮏ ﺑﺮ ﮐﻒ ﻣﺎﻧﺪﻧﺪ ﮐﻪ یاشیخ! ﮐﺎﺭ ﺭﺍ ﺁﻥ ﺑﮑﺮﺩ ﮐﻪ ﺗﻤﺎﻡ ﺑﮑﺮﺩ!
ﭼﻪ ﺣﮑﻤﺘﯽ ﺩﺭ ﻧﺪﺍﺩﻥ ﻧﻤﺮﻩ ﺗﻠﻔﻦ ﺑﻮﺩﻧﺪﯼ که ﻣﺎ ﻫﻤﭽﻮﻥ ﺁﻓﺘﺎﺏ ﭘﺮﺳﺖ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺟﺎﻫﻠﯿﻢ!؟
ﺷﯿﺦ ﺷﯿﺸﻪ ﺭﺍ ﺑﺎﻻ ﺑﺪﺍﺩ ﻭ ﺻﺪﺍﯼ ﺿﺒﻂ ﮐﻪ ﺁﻫﻨﮓ (ﻧﺎﺭﯼ ﻧﺎﺭﯼ ﻧﺎﺭﯼ) ﺑﻮﺩ ﺭﺍ ﮐﻢ ﻧﻤﻮﺩ ﻭ ﭘﺎﺳﺦ ﺑﺪﺍﺩ:
هماﻧﺎ ﺩﺧﺘﺮﺍﻥ ﺁﻫﻦ ﭘﺮﺳﺘﻨﺪ!
ﺁﻥ ﺩﺍﻑ ﺍﺳﻤﯽ ، ﺍﺯ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﻣﺮﯾﺪ ﺑﺮ ﻣﺎ ﺧﻨﺪﻩ ﺯﺩ. ﮐﻪ ﺍﮔﺮ ﻓﺮﺩﺍ ﺑﺎ ﭘﯿﮑﺎﻥ67 ﮔﻮﺟﻪ ﺍﯼ ﺧﺴﺘﻪ ﯼ ﺧﻮﺩﻣﺎﻥ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺑﺒﺮﯾﻢ ﺗﺎﺯﻩ ﻫﻮﯾﺖ ﻭﺍﻗﻌﯿﺶ ﻣﻌﻠﻮﻡ ﻣﯿﺸﻮﺩ!
ﻣﺮﯾﺪﺍﻥ ﭼﻮ ﺍﯾﻦ ﺳﺨﻦ ﺑﺸﻨﯿﺪﻧﺪ ، ﺑﻪ ﺗﺮﺗﯿﺐ ﺣﺮﻭﻑ ﺍﻟﻔﺒﺎ ﺍﺯ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﭘﯿﺎﺩﻩ ﺑﮕﺸﺘﯽ ﻭ ﺩﺳﺖ ﺑﺮ ﺳﺮ ﺯﻧﺎﻥ ﻭ ﮐﻼﻍ ﭘﺮ ﮐﻨﺎﻥ ﺗﺎ ﺍﺗﻮﺑﺎﻥ ﺻﺪﺭ ﺭﻓﺘﻪ ﻭ ﺍﺯ ﺧﺮﻭﺟﯽ ﺍﻭﻝ ﻭﺍﺭﺩ ﺧﯿﺎﺑﺎﻥ ﺷﺮﯾﻌﺘﯽ ﺷﺪﻧﺪﯼ ﻭ ﺍﺯ ﭘﻞ ﺭﻭﻣﯽ ﺑﻪ ﻗﯿﻄﺮﯾﻪ ﺭﺳﯿﺪﻧﺪﯼ ﻭ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺣﻠﻘﻪ ﺗﺎ ﺍﺑﺪ ﺑﺎﻗﯽ ﻣﺎﻧﺪﻧﺪ.



+ نوشته شده در چهارشنبه 22 بهمن 1393 ساعت 05:09 ب.ظ توسط ˙·٠•●♥ றàĦlà ♥●•٠·˙ | نظرات()

سهراب سپهری :

پشت کاجستان ، برف ..
                      برف ،یک دسته کلاغ ..
                                     جاده یعنی غربت ...
باد ،آواز ،مسافر و کمی میل به خواب ...
         شاخ پیچک و رسیدن و حیاط ..
                            منِ دلتنگ و این شیشه ی خیس ...
می نویسم و فضا
    می نویسم و دو دیوار و چندین گنجشک ..
یک نفر دلتنگ است
یک نفر می بافد
یک نفر میشمرد
یک نفر می خواند :
                            زندگی یعنی : یک سار پرید
                            از چه دلتنگ شدی؟
         دلخوشی ها کم نیست ،مثلا این خورشید
               کودک پسفردا
                      کفتر ان هفته
                           یک نفر دیشب مرد ..
وهنوز نان گندم خوب است ...
            وهنوز آب میریزد پایین ،اسبها می نوشند
                        قطره ها در جریان
برف بر دوش سکوت
                و زمان روی ستون فقرات گل یاس ...




+ نوشته شده در دوشنبه 20 بهمن 1393 ساعت 04:19 ب.ظ توسط ˙·٠•●♥ றàĦlà ♥●•٠·˙ | نظرات()

آدمها همیشه صبور نمی مانند ...

گاهی اوقات باید خیانت کرد تا ارزش صداقت برای کسی که تفاوت میان این دو را درک نمی کند ،مشخص شود!
گاهی باید نبخشید کسی را که بارها او را بخشیدی و نفهمید!
گاهی نباید صبر کرد ، باید رها و کرد و رفت تا بدانند اگر ماندی رفتن را بلد بوده ای!
گاهی بر سر کارهایی که برای دیگران انجام می دهی باید منت گذاشت تا آنرا کم اهمیت ندانند!
گاهی باید بد بود برای کسی که قدر خوب بودنت را نمی داند!
گاهی باید به آدمها از دست دادن را متذکر شد ، آدمها همیشه نمی مانند ، یکجا در را باز میکنند و برای همیشه می روند ...

+ رسم رفاقت اینه که با رفیق پیر شی ،نه اینکه وسط راه از رفیق سیر شی !!


+ نوشته شده در یکشنبه 19 بهمن 1393 ساعت 05:55 ب.ظ توسط ˙·٠•●♥ றàĦlà ♥●•٠·˙ | نظرات()

هلن کلر :

http://s4.picofile.com/file/8168950484/farapix_com_4d07057021df2f798c5191a7d280b5e7_farapix_com_f7f823b317276092165f35c743d37197_karneeva003_81.jpg
محال است بارانی از محبت به کسی هدیه کنی ودستهای خودت خیس نشود
چه زیباست :
بی قیدوشرط عشق بورزیم ...
بی قصدوغرض حرف بزنیم ...
بی دلیل ببخشیم ...
وازهمه مهمتر
بی توقع به تمام موجودات محبت کنیم...
عجیب است که مردم چقدر برای مبارزه با شیطان تلاش میکنند 
 اگر همین انرژی را صرف عشق ورزیدن به همراهانشان کنند، شیطان در تنهایی خود خواهد مرد. 




+ نوشته شده در جمعه 17 بهمن 1393 ساعت 06:34 ب.ظ توسط ˙·٠•●♥ றàĦlà ♥●•٠·˙ | نظرات()

فریدون مشیری:

به انگشت نخی خواهم بست
تا فراموش، نگردد فردا
زندگی شیرین است، زندگی باید کرد
گرچه دیر است ولی
کاسه ای آب به پشت سر لبخند بریزم ،شاید
به سلامت ز سفر برگردد
بذر امید بکارم، در دل
لحظه را در یابم
من به بازار محبت بروم فردا صبح
مهربانی خودم، عرضه کنم
یک بغل عشق از آنجا بخرم
یاد من باشد فردا حتما
به سلامی، دل همسایه ی خود شاد کنم
بگذرم از سر تقصیر رفیق ، بنشینم دم در
چشم بر کوچه بدوزم با شوق
تا که شاید برسد همسفری ، ببرد این دل مارا با خود
و بدانم دیگر قهر هم چیز بدیست
یاد من باشد فردا حتما
باور این را بکنم، که دگر فرصت نیست
و بدانم که اگر دیر کنم ،مهلتی نیست مرا
و بدانم که شبی خواهم رفت
و شبی هست، که نیست، پس از آن فردایی......


+ نوشته شده در پنجشنبه 16 بهمن 1393 ساعت 02:47 ب.ظ توسط ˙·٠•●♥ றàĦlà ♥●•٠·˙ | نظرات()

در مکتب شیخ ...

شیخ را گفتند : علم بهتر است یا ثروت ؟
شیخ بیدرنگ شمشیر از میان بیرون آورد و مانند جومونگ مرید بخت برگشته را به سه پاره ی نامساوی تقسیم نمود و گفت : سالهاست که هیچ خری بین دو راهی علم و ثروت گیر نمیکند .....
مریدان در حالیکه انگشت به دندان گرفته ولرزشی وجودشان را فرا گرفت گفتند یا شیخ ما را دلیلی عیان ساز تا جان فدا کنیم .....
شیخ گفت :در عنفوان جوانی مرا دوستی بود که با هم به مکتب میرفتیم ، دوستم ترک تحصیل کرد من معلم مکتب شدم...
حالا او پورشه داره...من پوشه... او اوراق مشارکت دارد،ومن اوراق امتحانی... او عینک آفتابی من عینک ته استکانی... او بیمه زندگانی.من بیمه خدمات درمانی... او سکه و ارز...من سکته و قرض....
سخن شیخ چون بدینجا رسید مریدان نعره ای جانسوز برداشته و راهی کلاسهای آموزش اختلاس گشتندی ....


+ نوشته شده در چهارشنبه 15 بهمن 1393 ساعت 02:20 ب.ظ توسط ˙·٠•●♥ றàĦlà ♥●•٠·˙ | نظرات()