ː̗̀☀̤̣̈̇ː̖́✿.☀ ː قـاصــבڪ ☀̤̣̈̇ː̖́ ̗̀☀✿̤̣̈̇ː

روزتون دل انگیز ...

http://s4.picofile.com/file/8167893600/g0f6xej9dirjmuc2rrw.jpg
حیفم آمد که صبح را ، با نفس خوب خدا "ها" نکنم! 
بیت بی معنی "من بودن" را ، با غزلهای صدا "ما" نکنم! 
حیفم آمد که در این روز دل انگیز خدا...
گره ی کوچکی از قلبی را ، به سرانگشت دعا وا نکنم! 
حیفم آمد که در این روزگه زود گذار...
اینهمه مهر که بر من بخشید ، عاقبت در نگه منتظری جا نکنم...


+  سلام...  روزتون لبریز از عشق بی پایان الهی...
+ بودنش عادتیست عین نفس کشیدن !! خدا را میگویم ، " همیشه همراهتان "


+ نوشته شده در دوشنبه 13 بهمن 1393 ساعت 07:54 ق.ظ توسط ˙·٠•●♥ றàĦlà ♥●•٠·˙ | نظرات()

فروغ فرخزاد :

"زن که باشی" 
ترس های کوچکی داری !
از کوچه های بلند ، از غروب های خلوت
و از خیابان های بدون عابر می ترسی !
از صدای موتورسیکلت ها و دوچرخه هایی که بی هدف 
در کوچه پس کوچه ها می چرخند ، می ترسی !
از بوق ماشین هایی که ظهرهای گرم تابستان جلوی پاهایت ترمز می کنند،
و تو فقط چهره ی آدم هایی را می بینی،
که در چشم هایشان حس نوع دوستی موج می زند...!
"زن که باشی"
ترس های کوچکی داری...
"زن که باشی"
مهربانی ات دست خودت نیست !
خوب می شوی حتی با آنان که چندان با تو خوب نبوده اند ؛ 
دلرحم می شوی حتی در مقابل آنهایی که چندان رحمی به تو نداشته اند
"زن که باشی"
درباره‌ات قضاوت می‌کنند؛
در باره‌ی لبخندی که بی‌ریا نثار هر احمقی کردی!
درباره‌ی زیبایی‌ات... که دست خودت نبوده و نیست!!!
درباره‌ی تارهای مویت...
که بی‌خیال از نگاه شک‌آلوده‌ی احمق‌ها از روسری بیرون ریخته‌اند...
درباره‌ی روحت، جسمت، درباره‌ی تو و زن بودنت، 
عشقت، قضاوت میکنند !!!



+ نوشته شده در شنبه 9 اسفند 1393 ساعت 10:31 ق.ظ توسط ˙·٠•●♥ றàĦlà ♥●•٠·˙ | نظرات()

کاش روزگار را خیاط ها می نوشتند ...

ﮐﺎﺵ روزگار  ﺭﺍ ﺧﯿﺎﻁﻫﺎ ﻣﯽﻧﻮﺷﺘﻨﺪ،
ﺭﻭﺯﻫﺎﯼ ﺧﻮﺑﺶ ﺭﺍ ”ﻣﺎﮐﺴﯽ” ﻣﯽﺩﻭﺧﺘﻨﺪ،
ﺩﻟﺘﻨﮕﯽﻫﺎﯾﺶ ﺭﺍ ”ﺩﺭﺯ”ﻣﯽﮔﺮﻓﺘﻨﺪ،
ﺭﻭﯾﺶ ﺭﺍ ”ﺧﻨﺪﻩ ﺩﻭﺯﯼ” ﻣﯽﮐﺮﺩﻧﺪ،
ﺑﻐﺾﻫﺎﯾﺶ ﺭﺍ” ﺗﻮ” ﻣﯽﮔﺬﺍﺷﺘﻨﺪ.
ﻫﻤﻪ ﺟﺎﯾﺶ ﺭﺍ ”ﺩﻭ ﺩﻭﺧﺖ” ﻣﯽﮐﺮﺩﻧﺪ،
ﮐﻪ ﯾﮏ ﻋﻤﺮ بپوشی ﻭ ﺁﺥ ﻫﻢ ﻧﮕﻮﯾﺪ.
ﺗﻤﺎﻣﺶ ﺭﺍ"ﯾﮏ ﺭﻭ" ﻣﯽﺩﻭﺧﺘﻨﺪ،
ﺍﯾﻨﻘﺪﺭ ﺑﺎ ﺩﻗﺖ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﻫﺎﯾﺶ ﺭﺍ ﻣﯽﮔﺮﻓﺘﻨﺪ،
ﮐﻪ ﻓﻘﻂ ﺑﻪ ﺗﻦ ﺗﻮ ﺑﻨﺸﯿﻨﺪ،
ﻣﻄﻤﺌﻨﻢ،
ﺑﻪ ﺗﻮ ﻣﯽﺁﯾﺪ...
ﻓﻘﻂ ﮐﻤﯽ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﻣﻮﺍﻇﺒﺶ ﺑﺎﺵ،
ﻫﻤﻪ ﯼ ﺧﯿﺎﻁ ﻫﺎ ﺭﻓﻮﮔﺮﯼ ﺑﻠﺪ نیستند...!


+ امید دارم اخرین ماه سال را به خوبی سپری کنید ...


+ نوشته شده در چهارشنبه 6 اسفند 1393 ساعت 10:28 ب.ظ توسط ˙·٠•●♥ றàĦlà ♥●•٠·˙ | نظرات()

بگذار باران ببارد ...

http://s5.picofile.com/file/8172913118/6o321y7ryhz2wvz7soo.gif
خدایــــا...
میدانم اینروزها از دستم خسته ای
کمی صبرکن،خوب میشوم ...
بگذار بارن ببارد
دلم بگیرد ...
میروم زیر آسمانت
دستهایم را می سپارم به دستت
سرم را میگیرم به سمتت
قلبم مـــــال تو ...
اشکهایم که جاری شود
میشوم همانی که دوست داری
پاک، اســـتوار و امیدوار....
بگذار باران ببارد ...


+ بگذار تا ببارد باران !!  بارانِ وهمناک ، در ژرفای این شبِ بی پایان ...
   باران یعنی نقطه چین تــــــــا خدا ....


+ نوشته شده در سه شنبه 5 اسفند 1393 ساعت 01:10 ب.ظ توسط ˙·٠•●♥ றàĦlà ♥●•٠·˙ | نظرات()

برای تو ...

ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﺻﺒﺢ ﺟﻤﻼﺕ ﺩﻩ ﮔﺎﻧﻪ ﺯﯾﺮ ﺭﺍ ﺳﻪ ﺑﺎﺭ ﺑﺨﻮﺍﻧﯿﺪ:

ﻓﻘﻂ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺧﻮﺷﺤﺎﻝ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺑﻮﺩ .
ﻓﻘﻂ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﮐﺎﺭﻫﺎﯼ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺷﻮﺭ ﻭ ﺷﻮﻕ ﺻﺎﺩﻗﺎﻧﻪ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺩﺍﺩ .
ﻓﻘﻂ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻣﺮﻭﺯ، ﺩﺭ ﻓﮑﺮ ﭘﺮﻭﺭﺵ ﺭﻭﺍﻧﻢ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺑﻮﺩ
ﻓﻘﻂ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻣﺮﻭﺯ، ﺩﺭ ﻓﮑﺮ ﺗﻨﺪﺭﺳﺘﯽ ﻭ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﻭﺭﺯﺵ ﻣﻨﺎﺳﺐ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺑﻮﺩ
 ﻓﻘﻂ ﺍﻣﺮﻭﺯ، ﺍﺯ ﻫﯿﭻ ﮐﺲ ﺍﻧﺘﻘﺎﺩ ﻧﮑﺮﺩﻩ ﻭ ﺑﻪ ﻧﻈﺮﯾﺎﺕ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﻫﻢ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﺧﻮﺍﻫﻢﮔﺬﺍﺷﺖ .
ﻓﻘﻂ ﺍﻣﺮﻭﺯ، ﺳﻌﯽ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﮐﺮﺩ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻨﻢ ﻭ ﻧﮕﺮﺍﻥ ﻓﺮﺩﺍ ﻭ ﺁﯾﻨﺪﻩ ﻧﺨﻮﺍﻫﻢ ﺑﻮﺩ
ﻓﻘﻂ ﺍﻣﺮﻭﺯ، ﺑﺮﻧﺎﻣﻪ ﮐﺎﺭ ﺭﻭﺯﺍﻧﻪ ﺭﺍ ﺩﻗﯿﻘﺎَ ﺗﻨﻈﯿﻢ ﻭ ﺑﻪ ﺍﺟﺮﺍ ﺩﺭ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺁﻭﺭﺩ .
فقط امروز نﯿﻢ ﺳﺎﻋﺖ ﺍﺯ ﻭﻗﺖ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﻮﺩﻡ ﺻﺮﻑ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ، ﺑﺎ ﺧﻮﺩ ﺧﻠﻮﺕﮐﺮﺩﻩ
ﻭ ﺑﻪ ﺭﺍﺯ ﻭ ﻧﯿﺎﺯ ﺑﺎ ﺧﺪﺍﯼ ﺧﻮﺩ ﻣﯽ ﭘﺮﺩﺍﺯﻡ .
ﻓﻘﻂ ﺍﻣﺮﻭﺯ،ﻧﮕﺮﺍﻥ ﻫﯿﭻ ﭼﯿﺰ ﻭ ﻫﯿﭻ ﮐﺲ ﻧﺨﻮﺍﻫﻢ ﺑﻮﺩ .
ﻓﻘﻂ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻣﺮﻭﺯ، ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺳﭙﺎﺳﮕزﺍﺭ ﺍﺯ ﺑﺮﮐﺎﺕ ﻭ ﺍﻣﮑﺎﻧﺎﺕ ﺧﻮﺩ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺑﻮﺩ

+ نوشته شده در دوشنبه 4 اسفند 1393 ساعت 05:20 ب.ظ توسط ˙·٠•●♥ றàĦlà ♥●•٠·˙ | نظرات()

قیصر امین پور :

من به چشمهای بیقرارتو
قول می دهم
ریشه های ما به آب
شاخه های ما به آفتاب می رسد
ما دوباره سبز می شویم...


+ نوشته شده در یکشنبه 3 اسفند 1393 ساعت 06:50 ب.ظ توسط ˙·٠•●♥ றàĦlà ♥●•٠·˙ | نظرات()

جملات زیبا و احساسی ...


اینجا آنقدر شاعرانه دروغ میگویند
وآنقدر در دروغهایشان شاعر میشوند
نمیدانم ،در این سرزمین با اینهمه فریب ...
چگونه است که دلم
هنوز خواب باران را دوست دارد ...

ܓ❥ܓ❥ܓ❥ ܓ❥ܓ❥ܓ❥



ادامه مطلب

+ نوشته شده در شنبه 2 اسفند 1393 ساعت 01:36 ب.ظ توسط ˙·٠•●♥ றàĦlà ♥●•٠·˙ | نظرات()

بی محابا میگویم ...

http://s4.picofile.com/file/8171924350/vo3cc4yud3bshmy6zgn.jpg
گاهی عاشقانه هایم تلخ میشود
طعم تلخ تنهایی را میدهد...
گاه بی آنکه بخواهم گله میکنم !
 از عشقی که مرا می آزارد ..
آغوشم در تمنای آغوشت پریشان میشود
 از تو تلخ میگویم و این شیرین ترین تلخی زندگی من میشود...
 با تمام تلخی هایش بی محابا میگویم :
من عاشق مردی هستم که عاشقی را باتن و جانم درآمیخت ....


+ لانه ات را روی حباب حوصله ی دیگران نساز ، تا آواره ی بی حوصلگیشان نشوی ...


+ نوشته شده در پنجشنبه 30 بهمن 1393 ساعت 12:18 ب.ظ توسط ˙·٠•●♥ றàĦlà ♥●•٠·˙ | نظرات()

تهمینه میلانی :

دلم برای دخترانه های وجودم تنگ شده
برای شیطنتهای بی وقفه
بیخیالیهای هرروزه
نازو کرشمه های من و آینه
خنده های بلند و بی دلیل
برای آن احساسات مهار نشدنی...
حالا اما
دخترک حساس و نازک نارنجی درونم،چه بی هوا اینهمه بزرگ شده
چه قدی کشیده طاقتم!!
ضرباهنگ قلبم چه آرام و منطقی می زند !
چه شیشه ای بودم روزی
اما حالا به سخت شدن هم رضا نمی دهم
به سنگ شدن می اندیشم
اینگونه اطمینانش بیشتر است
جای بستنی یخیهای دوران کودکی ام را
چای های تلخ و پر سکوت امروز گرفته است
اینروزها لحن حرفهایم انقدر جدی است
که خودم هم از خودم حساب میبرم !!
در اوج شادی هم قهقهه سر نمیدهم و تنها به لبخندی اکتفا میکنم..
چه پیشوند عجیبی است کلمه "خانم"
همین که پیش اسمت مینشیند
تمامی سرخوشی وبیخیالیت را از تو میگیرد !!
و به جایش وزنه وقار و متانت را روی شانه هایت میگذارد
نه اینکه تمامی اینها بد باشد
فقط خدا کند
وزنشان انقدر سنگین نشود که کودک حساس وشیرین درونم
زیر سنگینی آن بمیرد ...


+ نوشته شده در چهارشنبه 29 بهمن 1393 ساعت 02:50 ب.ظ توسط ˙·٠•●♥ றàĦlà ♥●•٠·˙ | نظرات()

عاقلانه زندگی کن ...

گاهی چه اصرار بیهوده ای است
اثبات دوست داشتنمان به ادم ها...
معرفت های بیجایمان...
دوست داشتن های زیادیمان...
بها دادن بیش از حدمان...
تلاش بی مورد برای حفظ دوستی هایمان...
اما:
باورکنید بیشتر دوستمان دارند وقتی
دوستشان نداشته باشیم...
سراغشان را نگیریم...
حتی حالشان راهم نپرسیم...
وقتی برای ادم های بی محبت امروزی
با معرفت بودن و نبودن...
خوبی و بدی...
یکی است !!!
پس چرا خودمان را خسته کنیم؟؟؟
میان این مردم باید عاقلانه زندگی کرد، نه عاشقانه....


+ آپدیت شدم ! تو ورژن جدیدم خیلیا دیگه تو زندگیم نیستن ..!!



+ نوشته شده در دوشنبه 27 بهمن 1393 ساعت 01:06 ب.ظ توسط ˙·٠•●♥ றàĦlà ♥●•٠·˙ | نظرات()

تقدیم به مامانای عزیز...

ادیسون به خانه بازگشت یاد داشتی به مادرش داد  گفت :
 این را آموزگارم داد گفت فقط مادرت بخواند ،مادر در حالی که اشک در چشمان داشت برای کودکش خواند:
 فرزند شما یک نابغه است واین مدرسه برای او کوچک است آموزش او را خود بر عهده بگیرید
سالها گذشت مادرش از دنیا رفته بود  روزی ادیسون که اکنون بزرگترین مخترع قرن بود در گنجه خانه خاطراتش را مرور میکرد برگه ای در میان شکاف دیوار اورا کنجکاو کرد ، آن را دراورده و خواند  نوشته بود :
کودک شما یک بچه ی کودن است ،از فردا اورا به مدرسه راه نمی دهیم ...
 ادیسون ساعتها گریست ودر خاطراتش نوشت :
توماس آلوا ادیسون  کودک  کودنی بود که توسط یک مادر قهرمان به نابغه قرن تبدیل شد..


+ نوشته شده در یکشنبه 26 بهمن 1393 ساعت 08:37 ق.ظ توسط ˙·٠•●♥ றàĦlà ♥●•٠·˙ | نظرات()

جملات زیبا و احساسی ...

به ساعتِ من
تو تمام قرارها را نیامده ای...
کدام نصف النهار را از قلم انداخته ام ؟!!
قرارِ روزهایِ بی قراری ام!!!
کجای آسمان ببینمت؟
من از جستجوی زمین خسته ام...

ܓ❥ܓ❥ܓ❥ ܓ❥ܓ❥ܓ❥ 



ادامه مطلب

+ نوشته شده در جمعه 24 بهمن 1393 ساعت 11:56 ق.ظ توسط ˙·٠•●♥ றàĦlà ♥●•٠·˙ | نظرات()

شیخ و مریدانش ...

ﺭﻭﺯﯼ ﺷﯿﺦ ﺑﻪ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﭼﻨﺪ ﺗﻦ ﺍﺯ ﻣﺮﯾﺪﺍﻥ ﻏﻨﯽ ﻭ ﻣﺎﯾﻪ ﺩﺍﺭﺵ ﺣﻮﺍﻟﯽ ﻣﯿﺪﺍﻥ ﮐﺎﺝ ﻣﺸﻐﻮﻝ ﺩﻭﺭ ﺩﻭﺭ ﺑﻮﺩﻧﺪﯼ.
ﺗﯿﭗ ﺧﻔﻦ ﺷﯿﺦ ﺑﺎﻋﺚ ﺟﻠﺐ ﺗﻮﺟﻪ ﺩﺍﻓﺎﻥ ﺣﺎﺿﺮ ﺩﺭ ﻣﺤﻔﻞ ﺩﻭﺭ ﺩﻭﺭ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ. ﺑﻪ ﻧﺎﮔﻪ ﭼﺸﻢ ﻣﺒﺎﺭﮎ ﺷﯿﺦ ﺑﻪ (ﺩﺍﻓﯽ ﺍﺳﻤﯽ) ﺍﻓﺘﺎﺩ!
ﭘﺲ ﺷﯿﺦ ﺷﯿﺸﻪ ﺑﺮﻗﯽ ﺍﺗﻮﻣﺒﯿﻞ ﻣﺮﯾﺪ ﺭﺍ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﺑﺪﺍﺩ ﻭ ﭼﺸﻤﮑﯽ ﻋﺎﺭﻓﺎﻧﻪ ﻭ ﺍﺯ ﺧﻠﻮﺹ ﺩﻝ ﺑﻪ ﺩﺧﺘﺮﮎ ﺣﻮﺍﻟﻪ ﻧﻤﻮﺩﻧﺪﯼ!
ﺩﺧﺘﺮﮎ ﺧﻨﺪﻩ ﻣﻠﯿﺤﯽ ﺑﻪ ﺷﯿﺦ ﻧﺜﺎﺭﻩ ﮐﺮﺩ! ﺩﺭ ﮐﻤﺎﻝ ﻧﺎ ﺑﺎﻭﺭﯼ ﺷﯿﺦ ﺍﺯ ﺩﺍﺩﻥ ﻧﻤﺮﻩ ﺗﻠﻔﻦ ﺧﻮﯾﺶ ﺍﺟﺘﻨﺎﺏ ﻧﻤﻮﺩﯼ!
ﻣﺮﯾﺪﺍﻥ ﺧﺸﺘﮏ ﺑﺮ ﮐﻒ ﻣﺎﻧﺪﻧﺪ ﮐﻪ یاشیخ! ﮐﺎﺭ ﺭﺍ ﺁﻥ ﺑﮑﺮﺩ ﮐﻪ ﺗﻤﺎﻡ ﺑﮑﺮﺩ!
ﭼﻪ ﺣﮑﻤﺘﯽ ﺩﺭ ﻧﺪﺍﺩﻥ ﻧﻤﺮﻩ ﺗﻠﻔﻦ ﺑﻮﺩﻧﺪﯼ که ﻣﺎ ﻫﻤﭽﻮﻥ ﺁﻓﺘﺎﺏ ﭘﺮﺳﺖ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺟﺎﻫﻠﯿﻢ!؟
ﺷﯿﺦ ﺷﯿﺸﻪ ﺭﺍ ﺑﺎﻻ ﺑﺪﺍﺩ ﻭ ﺻﺪﺍﯼ ﺿﺒﻂ ﮐﻪ ﺁﻫﻨﮓ (ﻧﺎﺭﯼ ﻧﺎﺭﯼ ﻧﺎﺭﯼ) ﺑﻮﺩ ﺭﺍ ﮐﻢ ﻧﻤﻮﺩ ﻭ ﭘﺎﺳﺦ ﺑﺪﺍﺩ:
هماﻧﺎ ﺩﺧﺘﺮﺍﻥ ﺁﻫﻦ ﭘﺮﺳﺘﻨﺪ!
ﺁﻥ ﺩﺍﻑ ﺍﺳﻤﯽ ، ﺍﺯ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﻣﺮﯾﺪ ﺑﺮ ﻣﺎ ﺧﻨﺪﻩ ﺯﺩ. ﮐﻪ ﺍﮔﺮ ﻓﺮﺩﺍ ﺑﺎ ﭘﯿﮑﺎﻥ67 ﮔﻮﺟﻪ ﺍﯼ ﺧﺴﺘﻪ ﯼ ﺧﻮﺩﻣﺎﻥ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺑﺒﺮﯾﻢ ﺗﺎﺯﻩ ﻫﻮﯾﺖ ﻭﺍﻗﻌﯿﺶ ﻣﻌﻠﻮﻡ ﻣﯿﺸﻮﺩ!
ﻣﺮﯾﺪﺍﻥ ﭼﻮ ﺍﯾﻦ ﺳﺨﻦ ﺑﺸﻨﯿﺪﻧﺪ ، ﺑﻪ ﺗﺮﺗﯿﺐ ﺣﺮﻭﻑ ﺍﻟﻔﺒﺎ ﺍﺯ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﭘﯿﺎﺩﻩ ﺑﮕﺸﺘﯽ ﻭ ﺩﺳﺖ ﺑﺮ ﺳﺮ ﺯﻧﺎﻥ ﻭ ﮐﻼﻍ ﭘﺮ ﮐﻨﺎﻥ ﺗﺎ ﺍﺗﻮﺑﺎﻥ ﺻﺪﺭ ﺭﻓﺘﻪ ﻭ ﺍﺯ ﺧﺮﻭﺟﯽ ﺍﻭﻝ ﻭﺍﺭﺩ ﺧﯿﺎﺑﺎﻥ ﺷﺮﯾﻌﺘﯽ ﺷﺪﻧﺪﯼ ﻭ ﺍﺯ ﭘﻞ ﺭﻭﻣﯽ ﺑﻪ ﻗﯿﻄﺮﯾﻪ ﺭﺳﯿﺪﻧﺪﯼ ﻭ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺣﻠﻘﻪ ﺗﺎ ﺍﺑﺪ ﺑﺎﻗﯽ ﻣﺎﻧﺪﻧﺪ.



+ نوشته شده در چهارشنبه 22 بهمن 1393 ساعت 04:09 ب.ظ توسط ˙·٠•●♥ றàĦlà ♥●•٠·˙ | نظرات()

سهراب سپهری :

پشت کاجستان ، برف ..
                      برف ،یک دسته کلاغ ..
                                     جاده یعنی غربت ...
باد ،آواز ،مسافر و کمی میل به خواب ...
         شاخ پیچک و رسیدن و حیاط ..
                            منِ دلتنگ و این شیشه ی خیس ...
می نویسم و فضا
    می نویسم و دو دیوار و چندین گنجشک ..
یک نفر دلتنگ است
یک نفر می بافد
یک نفر میشمرد
یک نفر می خواند :
                            زندگی یعنی : یک سار پرید
                            از چه دلتنگ شدی؟
         دلخوشی ها کم نیست ،مثلا این خورشید
               کودک پسفردا
                      کفتر ان هفته
                           یک نفر دیشب مرد ..
وهنوز نان گندم خوب است ...
            وهنوز آب میریزد پایین ،اسبها می نوشند
                        قطره ها در جریان
برف بر دوش سکوت
                و زمان روی ستون فقرات گل یاس ...




+ نوشته شده در دوشنبه 20 بهمن 1393 ساعت 03:19 ب.ظ توسط ˙·٠•●♥ றàĦlà ♥●•٠·˙ | نظرات()

آدمها همیشه صبور نمی مانند ...

گاهی اوقات باید خیانت کرد تا ارزش صداقت برای کسی که تفاوت میان این دو را درک نمی کند ،مشخص شود!
گاهی باید نبخشید کسی را که بارها او را بخشیدی و نفهمید!
گاهی نباید صبر کرد ، باید رها و کرد و رفت تا بدانند اگر ماندی رفتن را بلد بوده ای!
گاهی بر سر کارهایی که برای دیگران انجام می دهی باید منت گذاشت تا آنرا کم اهمیت ندانند!
گاهی باید بد بود برای کسی که قدر خوب بودنت را نمی داند!
گاهی باید به آدمها از دست دادن را متذکر شد ، آدمها همیشه نمی مانند ، یکجا در را باز میکنند و برای همیشه می روند ...

+ رسم رفاقت اینه که با رفیق پیر شی ،نه اینکه وسط راه از رفیق سیر شی !!


+ نوشته شده در یکشنبه 19 بهمن 1393 ساعت 04:55 ب.ظ توسط ˙·٠•●♥ றàĦlà ♥●•٠·˙ | نظرات()

هلن کلر :

http://s4.picofile.com/file/8168950484/farapix_com_4d07057021df2f798c5191a7d280b5e7_farapix_com_f7f823b317276092165f35c743d37197_karneeva003_81.jpg
محال است بارانی از محبت به کسی هدیه کنی ودستهای خودت خیس نشود
چه زیباست :
بی قیدوشرط عشق بورزیم ...
بی قصدوغرض حرف بزنیم ...
بی دلیل ببخشیم ...
وازهمه مهمتر
بی توقع به تمام موجودات محبت کنیم...
عجیب است که مردم چقدر برای مبارزه با شیطان تلاش میکنند 
 اگر همین انرژی را صرف عشق ورزیدن به همراهانشان کنند، شیطان در تنهایی خود خواهد مرد. 




+ نوشته شده در جمعه 17 بهمن 1393 ساعت 05:34 ب.ظ توسط ˙·٠•●♥ றàĦlà ♥●•٠·˙ | نظرات()

فریدون مشیری:

به انگشت نخی خواهم بست
تا فراموش، نگردد فردا
زندگی شیرین است، زندگی باید کرد
گرچه دیر است ولی
کاسه ای آب به پشت سر لبخند بریزم ،شاید
به سلامت ز سفر برگردد
بذر امید بکارم، در دل
لحظه را در یابم
من به بازار محبت بروم فردا صبح
مهربانی خودم، عرضه کنم
یک بغل عشق از آنجا بخرم
یاد من باشد فردا حتما
به سلامی، دل همسایه ی خود شاد کنم
بگذرم از سر تقصیر رفیق ، بنشینم دم در
چشم بر کوچه بدوزم با شوق
تا که شاید برسد همسفری ، ببرد این دل مارا با خود
و بدانم دیگر قهر هم چیز بدیست
یاد من باشد فردا حتما
باور این را بکنم، که دگر فرصت نیست
و بدانم که اگر دیر کنم ،مهلتی نیست مرا
و بدانم که شبی خواهم رفت
و شبی هست، که نیست، پس از آن فردایی......


+ نوشته شده در پنجشنبه 16 بهمن 1393 ساعت 01:47 ب.ظ توسط ˙·٠•●♥ றàĦlà ♥●•٠·˙ | نظرات()

در مکتب شیخ ...

شیخ را گفتند : علم بهتر است یا ثروت ؟
شیخ بیدرنگ شمشیر از میان بیرون آورد و مانند جومونگ مرید بخت برگشته را به سه پاره ی نامساوی تقسیم نمود و گفت : سالهاست که هیچ خری بین دو راهی علم و ثروت گیر نمیکند .....
مریدان در حالیکه انگشت به دندان گرفته ولرزشی وجودشان را فرا گرفت گفتند یا شیخ ما را دلیلی عیان ساز تا جان فدا کنیم .....
شیخ گفت :در عنفوان جوانی مرا دوستی بود که با هم به مکتب میرفتیم ، دوستم ترک تحصیل کرد من معلم مکتب شدم...
حالا او پورشه داره...من پوشه... او اوراق مشارکت دارد،ومن اوراق امتحانی... او عینک آفتابی من عینک ته استکانی... او بیمه زندگانی.من بیمه خدمات درمانی... او سکه و ارز...من سکته و قرض....
سخن شیخ چون بدینجا رسید مریدان نعره ای جانسوز برداشته و راهی کلاسهای آموزش اختلاس گشتندی ....


+ نوشته شده در چهارشنبه 15 بهمن 1393 ساعت 01:20 ب.ظ توسط ˙·٠•●♥ றàĦlà ♥●•٠·˙ | نظرات()

مرا همین بس ...

کاش دانه های دلم همچو اناری پیدا بود...
تا میدیدی هردانه،هزار دانه تورا دوست می دارد !
هر کجا باشی جایت سبز، لبانت پرخنده باد !
و مرا همین بس که دوستم هستى ...
مثل دیروز ...
مثل امروز ...
تا ته فردا ...

+ ما دو کوه بودیم که هرگز راه نیامدیم با هم !! من سنگین بودم و بی حوصله و تو باشکوه و موّقر ...
   ما دو کوه بودیم ؛ دو کوهِ مغرور ...




+ نوشته شده در دوشنبه 13 بهمن 1393 ساعت 10:34 ب.ظ توسط ˙·٠•●♥ றàĦlà ♥●•٠·˙ | نظرات()

هنوز هم می شود از نو شروع کرد ... !

http://s4.picofile.com/file/8167841218/b6z61gpzgoyc643fv2d.jpg
ببخش خودت را 
برایِ تمامِ راه های نرفته
برایِ تمامِ بی راه های رفته
ببخش ،بگذار احساست قدری هوایی بخورد ...
گاهی بدترین اتفاق ها هدیه ی زمانه و روزگارند
تنها کافیست خودمان باشیم !
که خود را برای تمامی ِ این بی راه ِ رفتنمان ببخشیم و به خودمان بیائیم
تا خدا تمامی ِ درهایی که به خیال ِ باطلمان بسته را به رویمان باز کند.
خطاهایت را بشناس آنها را پذیرا باش...
و تنها بین ِ خودت و خدایَت نگهشان دار
این دنیا نامحرم بد دل ، نامحرم نامروت زیاد دارد! 
تا دست خدا هست؛ تا مهربانیش بی انتهاست تا می گویی خدایا ببخش
به دورت می گردد و می بوستت و می گوید جانم چه کرده ای مگر؟
دیگر تو را چه نیاز به آدمها ؟
تنها خودت باش و زیبا بمان
و بگذار با دیدنت
هر رهگذر ِ ناامیدی لبخندی بزند
رو به آسمان و زیرِ لب بگوید :
هنوز هم می شود از نو شروع کرد ... !

+ قرار نیست تا ابد زنده باشیم !! پس  مهربان بودن رو به فردا نیاندازیم ...


+ نوشته شده در یکشنبه 12 بهمن 1393 ساعت 10:06 ب.ظ توسط ˙·٠•●♥ றàĦlà ♥●•٠·˙ | نظرات()

یک دوست داشتن هایی هست...

http://s4.picofile.com/file/8167608400/1340800255242423_large.jpg
یک دوست داشتن هایی هم هست که از دور است و در سکوت
که دلت برایش از دور ضعف می رود
که وقتی حواسش نیست ؛
چشمانت را می بندی
و در دل دعایش می کنی
و با یک بوسه به سویش روانه می کنی
که وقتی بی هوا نگاهش با نگاهت یکی می شود
انگار کسی به یک باره نفس کشیدن را ممنوع می کند
یک دوست داشتن هایی هست که به یک باره
بی مقدمه پا در کفشِ دلت می کند و جا خوش می کند
و از دستِ تو کاری بر نمی آید ، جز از دور دوستش داشتن
یک دوست داشتن هایی هست
ساکت است....
آرام است....
خوب است....
گم است ....

+ گفت آآآآآآآآ ....کن !
هیچکس نفهمید : دکتر در کنج گلویم چه دید که در نسخه ام تنها نوشت : گریه کن !!



+ نوشته شده در شنبه 11 بهمن 1393 ساعت 10:07 ب.ظ توسط ˙·٠•●♥ றàĦlà ♥●•٠·˙ | نظرات()

به ما بیاموز ...

بارالها 
ﻣﺮﺩﻣﺎﻧﯽ ﺭﺍ ﺩﯾﺪﻡ ﮐﻪ ﺗﺴﺒﯿﺢ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﻭ ﺩﺍﻧﻪ ﺩﺍﻧﻪ ﺫﮐﺮ ﺗﻮ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺷﻤﺮﺩﻧﺪ ﺑﻪ ﻋﺎﺩﺕ، ﺁﻧﮕﻮﻧﻪ ﺑﺎ ﺷﺘﺎﺏ ﻭ ﻣﺘﺼﻞ ﻧﺎﻡ ﺗﻮ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻧﺪﻧﺪ ﮐﻪ ﮔﻮﯾﯽ ﺩﺭ ﻣﻌﺎﻣﻠﻪ ﺍﯼ ﺍﺯ ﺗﻮ ﭼﯿﺰﯼ ﺳﺘﺎﻧﺪﻩ ﺍﻧﺪ ﻭ ﺍﮐﻨﻮﻥ ﺑﻬﺎﯼ ﺁﻥ ﺭﺍ ﻣﯽ ﭘﺮﺩﺍﺯﻧﺪ.
ﻭ ﺍﻧﺪﯾﺸﯿﺪﻡ ﮐﻪ ﺁﯾﺎ ﺩﺭ ﻫﺮ ﺑﺎﺭ ﺧﻮﺍﻧﺪﻥ ﻧﺎﻣﺖ، ﺑﺰﺭﮔﯽ ﻭ ﻟﻄﻔﺖ ﺭﺍ ﻧﯿﺰ ﺩﺭ ﺫﻫﻦ ﺗﺪﺍﻋﯽ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ؟
ﻣﺮﺩﻣﺎﻧﯽ ﺭﺍ ﺩﯾﺪﻡ ﮐﻪ ﮐﺎﻏﺬﯼ ﺩﻋﺎ ﺑﻪ ﺑﻬﺎﯾﯽ ﻣﯽ ﺧﺮﯾﺪﻧﺪ ﻭ ﭼﻮﻥ ﻧﺴﺨﻪ ﺍﯼ ﺍﺯ ﻓﺮﻭﺷﻨﺪﻩ، ﭼﻨﺪ ﺑﺎﺭ ﻭ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﺧﻮﺍﻧﺪﻧﺶ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﺭﻓﻊ ﺣﺎﺟﺖ ﻃﻠﺐ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻧﺪ.
ﻭ ﺍﻧﺪﯾﺸﯿﺪﻡ ﮐﻪ ﺁﯾﺎ ﺗﺮﺍ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻧﯿﻢ ﺗﺎ ﺑﺴﺘﺎﻧﯿﻢ ﯾﺎ ﺗﺮﺍ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻧﯿﻢ ﭼﻮﻥ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﯾﻢ؟
ﻣﻬﺮﺑﺎﻧﺘﺮﯾﻦ…

ﺑﻪ ﻣﺎ ﺑﯿﺎﻣﻮﺯ ﮐﻪ ﺩﻝ ﺁﺩﻣﯽ ﻋﺼﺎﺭﻩ ﻭﺟﻮﺩ ﺍﻭﺳﺖ، ﺣﺮﻣﺖ ﺩﻝ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺍﺯ ﯾﺎﺩ ﻧﺒﺮﯾﻢ.
ﺑﻪ ﻣﺎ ﺑﯿﺎﻣﻮﺯ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﺭﺍ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﻧﮑﻨﯿﻢ ﻭ ﺁﻧﺎﻧﮑﻪ ﺩﻭﺳﺘﻤﺎﻥ ﺩﺍﺭﻧﺪ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺧﺎﻃﺮ ﻧﺒﺮﯾﻢ.
ﺑﻪ ﻣﺎ ﺑﯿﺎﻣﻮﺯ ﮐﻪ ﺳﻮﮔﻨﺪ ﺭﺍﺳﺖ ﺑﻮﺩﻥِ ﺩﺭﻭﻏﻤﺎﻥ ﺭﺍ ﻧﺎﻡ ﺗﻮ ﻧﺴﺎﺯﯾﻢ .
ﺑﻪ ﻣﺎ ﺑﯿﺎﻣﻮﺯ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻧﺎﺣﻖ ﮐﺮﺩﻥ ﺣﻖ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﻋﺎﺩﺕ ﻧﮑﻨﯿﻢ. 
به ما بیاموز همان باشیم كه قولش را به تو دادیم " انسان"


+ نوشته شده در چهارشنبه 8 بهمن 1393 ساعت 12:36 ب.ظ توسط ˙·٠•●♥ றàĦlà ♥●•٠·˙ | نظرات()

ساده زندگی کن ...

http://s5.picofile.com/file/8166346576/exe0z885flphh6f4p4w4.jpg
لایق تو کسی نیست جز آنکسی که:
تو را انتخاب میکند نه امتحان...
تو را نگاه کند نه اینکه ببیند...
تو را حس کند نه اینکه لمست کند...
تو را بسازد نه اینکه بسوزاند...
تو را بیاراید نه اینکه بیازارد...
تو را بخنداند نه اینکه برنجاند...
تو را دوست بدارد و بدارد و بدارد...

ﺳﺎﺩﻩ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻦ ﺍﻣﺎ ﺳﺎﺩﻩ ﻋﺒﻮﺭ ﻧﮑﻦ ﺍﺯ ﺩﻧﯿﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺗﻨﻬﺎ ﯾﮑﺒﺎﺭ ﺗﺠﺮﺑﻪ ﺍﺵ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ !
ﺳﺎﺩﻩ ﺑﺎﺯﮔﺮﺩ ﺍﻣﺎ ﻫﺮﮔﺰ ﺑﺮﻧﮕﺮﺩ ﺑﻪ ﺩﻧﯿﺎﯼ کسی که ﺑﻪ ﺯﺧﻢ ﺯﺩﻧﺖ ﻋﺎﺩﺕ ﮐﺮﺩﻩ ﺣﺘﯽ ﺍﮔﺮ ﺷﺎﻫﺮﮒ ﺣﯿﺎﺗﺖ
ﺭﺍ ﺩﺭ ﺩﺳﺘﺎﻧﺶ ﯾﺎﻓﺘﯽ !

ﻭ ﺑﻪ ﯾﺎﺩ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺵ :
ﻫﯿﭽﮑﺲ ﺍﺭﺯﺵ ﺷﮑﺴﺘﻪ ﺷﺪﻥ ﺍﺭﺯﺵ ﻫﺎﯾﺖ ﺭﺍ ﻧﺪﺍﺭﺩ …
“ﮔﺎﻫﯽ ﺧﻮﺩﺕ ﺭﺍ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻦ"


+ نوشته شده در دوشنبه 6 بهمن 1393 ساعت 01:54 ب.ظ توسط ˙·٠•●♥ றàĦlà ♥●•٠·˙ | نظرات()

قیصر امین پور

خوبِ من! حیف است حال خوبمان را بد کنیم 
راه رود جاری احساسمان را سد کنیم
عشق، در هر حالتی خوب است؛ خوبِ خوبِ خوب 
پس نباید با "اگر" یا "شاید" آن را بد کنیم
دل به دریا می‌زنم من... دل به دریا می‌زنی؟ 
تا توکّل بر هر آنچه پیش می‌آید کنیم
جای حسرت خوردن و ماندن، بیا راهی شویم 
پایمان را نذر راه و قسمتِ مقصد کنیم
می‌توانی، می‌توانم، می‌شود؛ نه! شک نکن 
باورم کن تا "نباید" را "فقط باید" کنیم
زندگی جاریست؛ بسم الله... از آغاز راه... 
نقطه‌های مشترک را می‌شود ممتد کنیم
آخرش روزی بهار خنده‌هامان می‌رسد 
پس بیا با عشق، فصل بغضمان را رد کنیم


+ نوشته شده در شنبه 4 بهمن 1393 ساعت 10:41 ق.ظ توسط ˙·٠•●♥ றàĦlà ♥●•٠·˙ | نظرات()

در مکتب شیخ ...

در مکتب شیخ بحثی در گرفته بود و مریدان همچون مردان درون صف ارزاق از سر و کول هم بالا رفتندی ، یکی از مریدان میگفت : درد عشق از همه درد ها افزون تراست ، دیگری جفت پا وسط حرفش میپرید که ای نادان ، گرسنگی نکشیده ای که درد عشق از یاد بری .....
دیگری ابراز فضل میکرد که درد دندان بسی ازدو درد دیگر بدتر است ،و اندرین جمع هرکس دردی را بدترین میدانست ، از درد زایمان تابه تنگ آمدن از شاش در اتوبوس ...
شیخ از دور بر این بحث عمیق نظاره مینمود . مریدی نالید که ای شیخ ، کدامیک را تائید مینمائی ؟
شیخ گفت : هیچکدام ، زیرا تا به حال با مانتو و دامن و جوراب شلواری و چادر نرفته ای در مستراح كه نفهمی كدوم رو بالا بكشی، كدوم رو پایین كه در جا 
درد عاشقی از یادت برود ....
مریدان جمله گریستند و نعره ها زدند تا بسر منزل مقصود دویدند.


+ نوشته شده در جمعه 3 بهمن 1393 ساعت 03:02 ب.ظ توسط ˙·٠•●♥ றàĦlà ♥●•٠·˙ | نظرات()

روز اخر دیماهتون بخیر...

روز آخر دی است
سازت اگر عشق بنوازد
همه خلقت خواهند رقصید
زبانت اگر شیرین باشد
همه پروانه ها گرد تو خواهند آمد
قلبت  دریای رحمت باشد
همه در آن جا خواهند گرفت
پس عشق را بنواز
با زبان شیرینت بخوان
و با قلبت پذیرا باش
 امروز و هر روزت عاشقانه....
وقتت خوش و سرشار از انرژی مثبت


+ نوشته شده در سه شنبه 30 دی 1393 ساعت 11:28 ب.ظ توسط ˙·٠•●♥ றàĦlà ♥●•٠·˙ | نظرات()

ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺟﻨﮕﯿﺪﻥ ﺧﻮﺏ ﻧﯿﺴﺖ !

 ﺍﯾﻦ ﺭﻭﺯﻫﺎ ﺧﻮﺏ ﻓﻬﻤﯿﺪﻩﺍﻡ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺁﺩﻡﻫﺎﯼ ﮐﻮﺗﻪﻧﻈﺮ ... ﺍﺩﻡﻫﺎﯼ ﺣﺴﻮﺩ ... ﻧﺒﺎﯾﺪ ﺟﻨﮕﯿﺪ !
ﺍﯾﻦ ﺭﻭﺯﻫﺎ ﻓﻬﻤﯿﺪﻩﺍﻡ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﺛﺒﺎﺕ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﻧﺒﺎﯾﺪ ﺟﻨﮕﯿﺪ !
ﺑﺮﺍﯼ ﺑﻪﺩﺳﺖ ﺁﻭﺭﺩﻥ ﺩﻝ ﺍﺩﻡ ﻫﺎ ﻧﺒﺎﯾﺪ ﺟﻨﮕﯿﺪ !
ﺑﺮﺍﯼ ﺍﺻﻼﺡ ﺩﻝ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﮐﯿﻨﻪﻭﺭﺯﯼ ﻣﯽﮐﻨﺪ ﻧﺒﺎﯾﺪ ﺟﻨﮕﯿﺪ !
ﺑﺮﺍﯼ ﺍﺛﺒﺎﺕ ﺧﻮﺏ ﺑﻮﺩﻥ ﺣﺘﯽ ﻧﺒﺎﯾﺪ ﺟﻨﮕﯿﺪ !
ﺑﻌﻀﯽ ﭼﯿﺰﻫﺎ ﻭﻗﺘﯽ ﺑﺎ ﺟﻨﮕﯿﺪﻥ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﻣﯽﺁﯾﻨﺪ ﺑﯽﺍﺭﺯﺵ ﻣﯽﺷﻮﻧﺪ !
ﺍﯾﻦ ﺭﻭﺯﻫﺎ ﻧﺴﺨﻪ ﻓﺎﺻﻠﻪ ﮔﺮﻓﺘﻦ ﺭﺍ ﻣﯽ ﭘﯿﭽﻢ ﺑﺮﺍﯼ ﻫﺮ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﺭﻧﺠﻢ ﻣﯽ ﺩﻫﺪ !
ﺑﺮﺍﯼ ﻫﺮ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺣﺴﺎﺩﺕ ﻫﺎﯼ ﺑﭽﻪ ﮔﺎﻧﻪ ﺍﺵ ﺁﺭﺍﻣﺸﻢ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻫﻢ ﻣﯽ ﺭﯾﺰﺩ !
ﺍﺯ ﺍﺩﻡ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺯﯾﺎﺩ ﻇﻠﻢ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ ﻓﺎﺻﻠﻪ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﻡ !
ﺍﺯ ﺁﺩﻡ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺣﺮﻣﺖ ﺩﻝ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺭﺍ ﻧﮕﻪ ﻧﻤﯽ ﺩﺍﺭﻧﺪ ﻓﺎﺻﻠﻪ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﻡ ..
ﺑﺎ ﺣﻘﺎﺭﺕ ﺑﻌﻀﯽ ﺩﻝ ﻫﺎ ﻧﺒﺎﯾﺪ ﺟﻨﮕﯿﺪ ﺑﺎﯾﺪ ﻧﺎﺩﯾﺪﺷﺎﻥ ﮔﺮﻓت.. ﻭ ﮔﺬﺷﺖ
ﻣﯽﺑﺨﺸﻤﺸﺎﻥ ...
 ﻧﻪ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﻣﺴﺘﺤﻖ ﺑﺨﺸﺸﻨﺪ
 ﻧﻪ....
ﺗﻨﻬﺎ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﺧﺎﻃﺮ ﮐﻪ ﻣﻦ ﻣﺴﺘﺤﻖ ﺁﺭﺍﻣﺸﻢ !


+ نوشته شده در دوشنبه 29 دی 1393 ساعت 09:57 ق.ظ توسط ˙·٠•●♥ றàĦlà ♥●•٠·˙ | نظرات()

سیمین بهبهانی :


وصیت کرده ام بعد از مرگم؛ همراه من
دوتا فنجان چای هم دفن کنند!!
شاید صحبت های من با خدا به درازا کشید…
بهرحال دلخوریها کم نیست ازبندگانش …
همانهایی که بی اجازه واردشدند
خودخواهانه قضاوت کردند
بی مقدمه شکستند
وبی خداحافظی رفتند!


+ نوشته شده در یکشنبه 28 دی 1393 ساعت 08:24 ق.ظ توسط ˙·٠•●♥ றàĦlà ♥●•٠·˙ | نظرات()

غریبه نیست ...

http://s4.picofile.com/file/8164487142/1399381427569429_orig.jpg
همیشه شیرین عشق نیستم
گاهی فرهاد میشوم
وبر سر بغض های فروخورده ام تیشه میزنم
تا بشنوی فریادم را ...
پشت در نگاهت مانده ام
احساسم در میزند...
شاید بشنوی
غریبه نیست...


+ نوشته شده در یکشنبه 28 دی 1393 ساعت 08:22 ق.ظ توسط ˙·٠•●♥ றàĦlà ♥●•٠·˙ | نظرات()

حسین پناهی :

گرگ عاشق آهویی شد
تمام دندان هایش راکشیدکه اورانخورد,آهوی اورفت .
حالااومانده وبره هایی که به اومیخندند ...
 این است رسم زندگانی ﺁﺩﻣﻬﺎ ...
ﺷﺒﻴﻪ ﺣﺮﻓﻬﺎﻳﺸﺎﻥ ﻧﻴﺴﺘﻨﺪ
ﺳﺎﺩﻩ ﻟﻮﺡ ﻧﺒﺎﺵ!!
ﻫﻴﭽﻜﺲﺩﻳگرﯼ ﺭﺍﺑﺮﺍﯼ ﭼﻴﺰﯼ ﻛﻪ ﻫﺴﺖ ﺩﻭﺳﺖ ﻧﺪﺍﺭﺩ !
ﻋﻼﻗﻪ ﯼ ﺁﺩﻣﻬﺎ ﺑﻪ ﻫﻢﺍﺯ ﻧﻴﺎﺯﻫﺎﻳﺸﺎﻥ ﺷﺮﻭﻉ ﻣﻴﺸﻮﺩ
ﻧﻴﺎﺯﻫﺎیی ﻛﻪ ﺷﺎﻳﺪﺭﻭﺯﯼ, ﺁﺩﻡ ﺩﻳﮕﺮﻱ, ﭘﺎﺳﺦ ﺑﻬﺘﺮﯼ ﺑﺮﺍﻳﺸﺎﻥ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ.



+ نوشته شده در جمعه 26 دی 1393 ساعت 09:24 ب.ظ توسط ˙·٠•●♥ றàĦlà ♥●•٠·˙ | نظرات()